علیمردان خان

علیمردان خان مدتی است که به یک چالش فکری رسیده است، اینکه آیا واقعا این چهره ها و اشخاص به تحول و تطور فکری رسیده اند و نقش واقعی خود را ایفا می کنند یا صرفا برای خالی نبودن عریضه، نقش مخالف را برای پیشبرد اهداف دیگر پیدا کرده اند؟ علیمردان خان همچنین در کشاکش شک و یقین درباره باور آن مسافر مترو است که یواشکی به او گفت «کار خودشونه؟!»

 

علیمردان خان نوشت: می خواهم یک چیزی بگویم که امیدوارم به تریج قبای کسی برنخورد، علی الخصوص کسانی که دستی در حوزه سیاست ورزی و قلم گردانی و مملکت داری دارند، باقی آدم ها از آن رو که قدرت تشخیص صلاح و مصلحت خود را ندارند و تعیین صلاحیتشان با خسروان و از ما بهتران انجام می گیرد، از شمول این دایره خارج اند. باشد که در فرصتی مقتضی به آنها نیز بپردازیم.

اما سرتان را درد نیاورم، یک دائی ما داشتیم که از بچگی هربار می‌پرسیدیم طرفدار کدام تیمی، همین سوال را متقابلا از خود ما می کرد، عین احمدی نژاد که سوال را با سوال جواب می داد، مثال می گویم وقتی می فهمید به فرض، ما طرفدار استقلالیم، یک دفعه پرسپولیسی دو آتیشه می شد و برعکس اگر می گفتیم که قرمزته!!!، از آبی ها دفاعی جانانه می کرد. خدارو شکر آن زمان هنوز تیم های باشگاهی مانند امروز نبودند وگرنه معلوم نبود که در یک آن، طرفدار چند تیم می شد. تقریبا یک چیز بطور کامل برای ما عیان شده بود و آن اینکه، «دایی جواد» طرفدار هیچ تیمی نیست. مادرم می گفت، جواد خیرنبینی ایشالله! چرا انقدر این بچه ها را سرکار میگذاری، تو که اصلا فوتبالی نیستی! می خندید و به مخالفتش به طرفیت ما ادامه می داد.

بعدها که کمی سرد و گرم زندگی را چشیدم، فهمیدم که دایی جواد عمدا نقش یک هوادار پروپاقرص را در مقابل ما بازی می کرد تا سنت «کری خوندن» حین تماشای مسابقات حفظ شده باشد و به تعبیری دیگر، جذابیت آن دوچندان شود.

چند سالی است که دیگر دایی جواد در این دنیا نیست، اما نمی دانم چرا هروقت اظهارنظرهای برخی افراد را در شبکه های اجتماعی یا رسانه ها علیه فلان موضوع یا برخی سیاست های حاکمیت می بینم، ناخودآگاه یاد مخالف خوانی های دایی جوادم حین مسابقات می افتم.

مادربزرگم بعضی اوقات که دل و دماغ حرف زدن داشت، یه ظرف کلوچه با چایی جلویم می گذاشت و داستانی را برایم می گفت از جوان لاتی که زور چندانی نداشت اما برای اینکه در محل کم نیاورد و دیگران از او حساب برده باشند، روزانه ۵ شاهی به یک بینوایی می داد تا او را کتک بزند و با این کار، حساب کار دست بقیه بیاید. اما آنقدر این عمل را انجام داد تا کم کم خودش هم باور کرد که بزن بهادر است و همین توهم کار دستش داد.

حالا حکایت این روزهای ما، بی شباهت به کار دایی جان و داستان مادربزرگ من نیست، انگار عده ای مامور شده اند تا برای خالی نماندن عریضه، مخالف خوانی کنند و گروهی هم این توهم را دارند که ما داریم روزبه روز پیشرفت می کنیم و برای القای این باور به دیگران چه باج ها که نمی دهند!

یک آدم محافظه کاری چند ماه پیش، توی مترو کنارم نشسته بود که یک مرتبه گفت: «می دانم که تو علیمردان خانی!» من که مانده بودم او مرا از کجا شناخته، گفتم خوشحالم از دیدنتان، ولی هرچه به این مغز نارس خود فشار می آورم، نمی دانم کجا افتخار آشنایی با شما را داشته ام، که گفت «ول کن این حرف ها را، دوست داری بدانی که در این مملکت چه خبر است؟!» منم که همیشه دوست داشتم بدانم واقعا در این مملکت چه خبر است، در برابرش سراپا گوش شدم، تا اینکه گفت «کار خودشونه!» پرسیدم چه؟ گفت «همین که یک کاری می کنند، باید که یکی هم پیدا شود بگوید این چه کاری است؟! هر (بگویی) باید (مگویی) هم داشته باشد؟ از قدیم گفتند جواب های هوی است!» گفت «گرفتی داستان چه شد؟» ناخودآگاه یاد تاکتیک دایی مرحومم در طرفداری الکی از تیم های فوتبال افتادم و گفتم «بله که گرفتم، آنقدر خوب گرفتم که نگو!» تا اینکه گفت «یک عده تا همین پارسال(منظورش ۶ ماهه نخست سال شمسی گذشته بود)، در زمره دارودسته همین غضنفردوله هایی بودند که امروز منتقدشان شده اند؟!» دیدم راست می گوید بیچاره! آدم نگاه می کند می بیند در تمام سابقه سیاسی و رسانه ای بعضی ها، حتی یک نقطه روشن در حمایت از مردم وجود نداشته، حالا اما طوری حرف می زنند که انگار از ابتدا دوستدار ملک و میهن و یک آزادی خواه تمام عیار بوده اند! عجبا از این جماعت ملون!

حالا اگر آدم ببیند که بعضی ها از راه رفته خود در گذشته پشیمانند و امروز درصدد جبران برآمده اند، حرجی نیست و همانطور که خداوند راه توبه را بازگذاشته، تمام افراد با هر سلیقه ای، می توانند از راه کور دشمنی با خلق به مسیر روشن همراهی با آنان روی بیاورند! اما اگر کسی خدای ناکرده بخواهد نقش «همراه ملت» را به صورتی صوری و یا برای خالی نماندن عریضه ایفا کند، این چه چیزی جز جفا و خیانت به وطن خواهد بود؟

چشمتان روز بد نبیند، الهی لال از دنیا نروید! فی المثل، آدم این روزها خبرنگارانی را می بیند که همزمان سه پوست کلفت انداخته اند، یعنی یک زمانی شترشان مقابل خانه اصولگرایان بسته شده بود و در برهه ای آن را به دشت اصلاحات چی ها فرستادند و این اخیرا هم دیده شده که همان ها با انکار سوابق خود، بدون شتر در اردوگاه موسوم به عدالتخواهی پرسه می زنند(!)

یا بعضا می بینیم چهره هایی که در روزگاری نه چندان دور، هنرشان سیاهه نگاری علیه دگراندیشان و منورالفکران بوده، امروز چنان درباره ویژگی های جنبش مهسا قلم می زنند که کمتر کسی باور می کند، این ها همان ها بوده اند.

در اینجا، علیمردان خان مدتی است که به یک چالش فکری رسیده است، اینکه آیا واقعا این چهره ها و اشخاص به تحول و تطور فکری رسیده اند و نقش واقعی خود را ایفا می کنند یا صرفا برای خالی نبودن عریضه، نقش مخالف را برای پیشبرد اهداف دیگر پیدا کرده اند؟ علیمردان خان همچنین در کشاکش شک و یقین درباره باور آن مسافر مترو است که یواشکی به او گفت «کار خودشونه؟!»