عبدالکریم سروش

به عقیده من، دین فربه تر از ایدئولوژی است و ایدئولوژیک کردن دین، تراشیدن و لاغرکردن دین است. اگر دین را در تمامیتش مورد ملاحظه قرار دهیم، آن را متاعی گرانبهاتر و پرمغزتر و پرتوان‌تر می یابیم.

 

عبدالکریم سروش نوشت: سخن و مدعای اصلی ما در باب نسبت دین و ایدئولوژی آن است که«دین ایدئولوژیک» نه مطلوب است و نه ممکن. یعنی اولا ممکن نیست که دین ایدئولوژیک شود؛ ثانیا به فرض آنکه این کار شدنی باشد، انجام آن مطلوب نیست.

برای آنکه صورت مسأله و اصل مدعا روشن شود، باید تصور درست و روشنی از ایدئولوژی و دین در ذهن داشته باشیم تا بعد بتوانیم رابطه و نسبت این دو مقوله را بهتر بکاویم.

مفهوم ایدئولوژی در کشور ما و بسیاری از جوامع دیگر، از مواریث مکتب مارکسیسم است. البته این مفهوم ابداع مارکسیست ها نبوده است، ولی مارکسیسم بر خلاف رای خود مارکس به منزله یک ایدئولوژی مطرح شد و همین امر، یعنی طرح مارکسیسم در قالب یک ایدئولوژی، دلهایی را ربود و مفتون کرد و موجب شد تا کسانی بکوشند اسلام را هم بر قیاس مارکسیسم ایدئولوژیک کنند.

لغت ایدئولوژی به معنای ایده شناسی، عقیده شناسی، یا علم عقیده است، ولی این معنای لغوی گرهی از کار فروبسته ما نمی گشاید. کسانی به خطا تصور می کنند که با کنکاش در معانی لغوی می توانند از نسب نامه تاریخی اندیشه ها آگاه شوند، لذا گاهی می پرسند«ایدئولوژی» که به معنای علم عقیده است چه منافاتی با دین دارد؟ اما قصه از این بحث لغوی پیچیده تر است.

در مارکسیسم واژه ایدئولوژی به معنای مذمومی به کار می رود؛ ایدئولوگ یعنی«ایدئولوژی باف». تقریبا شبیه آنچه ما گاهی«فلسفه باف» یا«شعرباف» می گوییم. مارکس مطابق موازین معرفت شناسی مکتبش به این نتیجه رسید که در عالم افکار، یک دسته از اندیشه ها حقیقت نما نیستند، یعنی واقعیت را به ما گزارش نمی دهند، ولی ما می پنداریم که حاکی از واقعیتند.

به تعبیر خود مارکس، ایدئولوژی نوعی شعور کاذب است؛ شعور کاذب یعنی «جهل مرکب» یعنی شخص نمی داند و نمی داند که نمی داند و گمان می کند که می داند. لذا یک آگاهی وارونه را مبنای عمل خود قرار می دهد. از این حیث، ایدئولوژی مساوی با اندیشه های باطل است، اما این اندیشه های باطل، نظیر سایر اندیشه های باطل نیستند، خصوصیتی دارند که به دلیل آن، ایدئولوژی خوانده می شوند.

ما در عالم سخن، دروغ و فکر باطل کم نداشته ایم؛ روزگاری فکر می کردند زمین ساکت است، اما امروزه می گویند که متحرک است. اگر تئوری جدید درست باشد، لاجرم تئوری قدیمی باطل است. اما هر باطلی ایدئولوژی نیست؛ در مکتب مارکسیسم نوع خاصی از باطل ها را ایدئولوژی می نامند.

از نظر مارکس، عموم اندیشه هایی که در دوران برده داری، فئودالی و سرمایه داری وجود داشته، ایدئولوژیک بوده اند. از نظر مارکس هم در دوران برده داری تبعیض و ظلم و دزدی وجود داشته، هم در دوران فئودالی و سرمایه داری. و در تمام این دوران ها کسانی بوده اند که اوضاع را چنان وانمود می کردند که کاملا طبیعی جلوه کند و بهترین نظام ممکن زندگی تلقی شود، تا به این ترتیب اعتراض مردم را علیه آن وضعیت خاموش کنند.

مارکس جمله مشهوری دارد به این بیان: «اندیشه های طبقه حاکم، اندیشه های حاکم هستند» ما در فرهنگ خودمان هم ضرب المثل هایی داریم که تقریبا منطبق بر این سخن مارکس است، مثلا الناس علی دین ملوکهم، حاکمان اندیشه های خود را رسمیت و حکومت می بخشند و به تعبیر بی پرده تری که در مارکسیسم آمده، ایدئولوژی نوعی سلاح است در دست طبقه حاکم.

طبقه حاکم فقط به زور سرنیزه بر طبقات محکوم حکومت نمی کند، بلکه حاکمان ابزار نامرئی و پنهان دیگری هم دارند که از همه ابزارهای سرکوب دیگر موثرتر است و آن ابزار فکری است. حاکم همیشه نمی تواند از طریق زور عریان مردم را تسلیم خود کند؛ این کار نهایتا مردم را به عصیان و شورش و انقلاب وامی دارد.

راه موثرتر این است که مردم را از طریق فکر تسلیم کنند، یعنی جهان یا واقعیت را برای آنها چنان وانمود کنند که آنها بگویند ما در بهترین شرایط زندگی می کنیم و از این طریق آنها را به طوع و رغبت به تسلیم در برابر خود وادار کنند.

اعمال زور ممکن است تن ها را به زیر فرمان درآورد، اما بهترین راه تسلیم آن است که مردم به دل تسلیم باشند. وقتی که دل مردم تسلیم شود، بدن هم از دل تبعیت خواهد کرد. پس ایدئولوژی نوعی سلاح بسیار کارآمد در دست طبقه حاکم است و همان نقشی را ایفا می کند که توپ و تفنگ و سرنیزه و پلیس.

کار ایدئولوژی، توجیه قدرت حاکم است. در مارکسیسم فرض بر این است که طبقه و هیأت حاکم به باطل حکومت می کند و لذا به توجیه گران محتاج است و مطابق این فرض، ایدئولوگ نام عده ای متفکر خود فروخته است که قدرت عده ای صاحب قدرت را در جامعه توجیه می کنند و در میان مردم افکاری را می پراکنند تا آنها را از درون نسبت به قدرتمندان و منافع نامشروعشان رام کنند.

البته مارکسیسم به هیچ وجه خود را به این معنا یک ایدئولوژی نمی داند و نمی تواند بداند. در مکتب مارکسیسم، ایدئولوژی فریب دوران است؛ فریبی است که همه در آن غوطه ورند. فقط وقتی که دوره تاریخی آن ایدئولوژی گذشت، معلوم می شود که مردم به چنان فریب و غفلت عظیمی دچار بوده اند.

رفته رفته وصف فریبکاری ایدئولوژی فراموش شد. دست کم در جامعه ما امروزه کلمه ایدئولوژی بسیار محترم تلقی می شود و آن طنین مذموم را ندارد، تا آنجا که ایدئولوژی را برای اسلام هم به کار می بریم و مثلا از «ایدئولوژی اسلامی» سخن می گوییم.

بنده وقتی می گویم که دین، ایدئولوژیک شدنی نیست، مقصودم از ایدئولوژی، آن معنای مذموم یعنی مکتب باطل نیست. حاجت به استدلال ندارد که مومنان دین خود را حق می دانند و آن را با ایدئولوژی(به معنای مکتبی که در اساس بر باطل مبتنی است و کارش فریب دادن و توجیه منافع نامشروع یک طبقه است)، قابل جمع نمی دانند.

مرحوم شریعتی و مرحوم مطهری و دیگرانی که کلمه ایدئولوژی را در باب اسلام به کار بردند، به هیچ وجه چنان معنایی را از ایدئولوژی اراده نمی کردند. اگر مقصود از ایدئولوژی آگاهی کاذب باشد، به آسانی می توان جمع میان آن و دین را مردود دانست، اما مطلب از این دقیقتر است.

در حال حاضر ایدئولوژی بیشتر به دستگاه منظمی از اندیشه ها اطلاق می شود که واجد آرمان است و مفهوم مکتبی و مسلکی دارد و می تواند به منزله یک مرامنامه برای قومی، حزبی یا ملتی به کار گرفته شود و آنها را به سلاح عقیدتی مسلح کند، موضع آنها را در جهان نسبت به هستی، جوامع دیگر و مکاتب فکری دیگر معین کند؛ سلاح برایی در دست پیروان یک اندیشه باشد برای مقابله با مخالفان و منکران.

این معنا از ایدئولوژی است که دلربایی می کند و کسانی را با تردید به این پرسش واداشته است که آیا دین، به این معنا ایدئولوژی هست یا نه؟

به عقیده من، دین فربه تر از ایدئولوژی است و ایدئولوژیک کردن دین، تراشیدن و لاغرکردن دین است. اگر دین را در تمامیتش مورد ملاحظه قرار دهیم، آن را متاعی گرانبهاتر و پرمغزتر و پرتوان‌تر می یابیم.

در باب ایدئولوژی باید به یک نکته بسیار اصولی هم اشاره کنیم تا بحثمان وضوح بیشتری پیدا کند: اصولاً ایدئولوژی یک مرامنامه دنیایی است. من در بحث ایدئولوژیک کردن دین بیش از هرچیز، بر این نکته تاکید دارم.

اگر فرض را بر این بگذاریم که دین برای تامین سعادت دنیا و آخرت، هر دو آمده است، ایدئولوژی مرامی است که در اصل برای دنیا می آید و اگر هم در آن سخنی از آخرت می رود، آخرت تابع دنیا می شود. اما دین مرامی است که در اصل برای آخرت می آید و اگر در آن سخنی از دنیا می رود، به تبع است.