عبدالکریم سروش

هیچ گاه از لعنت کردن شروع نکنید و به لعنت کردن هم ختم نکنید. ما اینک در جامعه خودمان با این دو خطر روبروییم و من شما را از آن دو بر حذر می دارم: یکی مداحی و دیگر فحاشی.

 

عبدالکریم سروش در بخشی از کتاب رازدانی و روشنفکری و دینداری که توسط گروه برداشت و اقتباس صبح ما انتخاب گردیده، نوشت: مسائل فکری در تاریخ بشر مسائل تکرار شونده اند. درس گرفتن از تاریخ دیروز برای حل مسائل امروز فرض است؛ مخصوصاً این تاریخ صدساله اخیر کشورمان که بسیار پربار و پرثمر است و نمی توان از آن غافل بود.

اگر از تحلیل توطئه گرانه تاریخ دست برداریم و تک تک این روشنفکران را افرادی مسأله دار ببینیم و خود را به جای آنان بگذاریم و قضاوت کنیم، آن وقت به واقع تحلیل تاریخ فکر کرده ایم.

کالینگ وود، که می گفت تاریخ را دوباره باید بازی کرد، منظورش همین بود. اگر من می خواهم تاریخ را بفهمم باید خود را به جای قهرمانان و سازندگان تاریخ بگذارم، به گونه ای که اگر من هم جای آنان بودم همان حرف ها را می زدم و همان کارها را می کردم. در آن صورت می توانم بگویم به فهم تاریخ نایل آمده ام.

از بیرون ایستادن و دیگران را در برابر خود ردیف کردن و به هر کدام اسمی چسباندن و دشنامی فرستادن، تحلیل تاریخ نیست؛ بازیچه ای است برای بچه ها و تحریفی است در علم.

باید به متفکران صدر مشروطیت اعم از با دین و بی دین چنان نزدیک شویم که ما هم به همان پیچ و تاب ها بیفتیم که آنان افتادند. بنگریم که اسلام آن عصر چه بود؟ افکار آن عصر چه بود؟ روشنفکری که از اروپا آمده بود، چه می گفت و بعد ببینیم اگر ما هم در آن زمان بودیم همان راه را نمی رفتیم؟

آیا انصافا آن اشکالاتی که آن زمان مطرح بود، تماما پاسخ های روشن داشت، به گونه ای که تمام روشنفکران آن عصر جواب های کامل و جامع را شنیده بودند ولی می گفتند مع الوصف ما عالمانه و عامدانه می خواهیم پا روی حق گذاریم و از هوس تبعیت کنیم؟ آیا دلیلی در دست داریم که چنین بوده است؟ اگر یک بار تحلیل دقیق معرفت شناسانه از این مطلب کرده بودیم، پاسخ این سوالات را امروز در پیش روی خود داشتیم.

حق این است که جامعه ما در آن زمان با امواج فکری توفان زایی روبرو شد که ابدا خود را برای آن آماده نکرده بود و از این رو، حوادثی در آن رخ داد که بسیاری از آنها به اختیار کسی هم نبود. معمولا در چنین برخوردهایی، نتایج غیرقابل پیش‌بینی رخ می دهد. کما اینکه رخ داد.

امروز هم مصداق دیگری از آن برخوردها روی نموده است. این مطلب را جدی بگیرید که گفتم کسی کتاب شریعتی را جمع می کند و دیگری سر جایش برمی گرداند. اینکه کسی می گوید فقه پویا و دیگری می گوید فقه سنتی. به این ها به صورت مسائل معرفتی بسیار مهم و عمیق نگاه کنید.

هیچ گاه از لعنت کردن شروع نکنید و به لعنت کردن هم ختم نکنید. ما اینک در جامعه خودمان با این دو خطر روبروییم و من شما را از آن دو بر حذر می دارم: یکی مداحی و دیگر فحاشی. و در این میان، آنان که اهل گره گشایی فکری اند و می خواهند سخنی جدی بگویند و راهی نشان دهند از صحنه خارج می گردند.

از پیش آمدن این وضع به جد باید پیشگیری کرد. مسأله روشنفکری امروز در جامعه ما مسأله ای جدی و حساس است و اگر یک وقتی بد مطرح شده و یا بد تحلیل شده و بد پاسخ داده شده، باید از آن درس بگیریم و درباره آن تحلیل توطئه ای نکنیم. نگوییم یک عده توطئه گر می خواهند فقه پویا را مطرح کنند، یک عده توطئه گر می خواهند دوباره شریعتی را علم کنند.

این کار مغرضان یا جاهلانی است که جز به خود و دفع رقیب نمی اندیشند و دل برای فکر و دیانت و انسانیت نمی سوزانند، بلی همیشه افراد نابه کار و سوءاستفاده گر وجود دارند؛ اما بزرگ کردن نابکاری ها ضررش از خود نابکاری ها کمتر نیست.

پس از این مقدمات خوب است نظر یکی از روشنفکران هوشمند را بررسی کنیم که میان روشنفکری و دینداری تضاد مطلق می بیند و جمعشان را ناممکن می شمارد. مرحوم جلال آل احمد که کلمه غربزدگی را در ابتدا او بر سر زبان ها انداخت، و بعدها خود متهم به غربزدگی شد بر آن بود که روشنفکر هر که و هرچه باشد، دو طایفه نمی توانند روشنفکر باشند: روحانیان و نظامیان.

او می گفت هر جا که تعبدی در کار باشد و شخص تصور تمرد و جریان عصیان نکند، در آنجا روشنفکری پای نمی گیرد. روشنفکری با نوعی جسارت و تمرد و جرأت بر عصیان و عزم بر شوریدن در برابر نظم موجود و داشتن رسالتی خاص و فداکاری در راه آن، ملازم است. به تعبیر او، روشنفکران قضا و قدری نمی توانند باشند؛ یعنی حل مسائل و علت حوادث را به قضا و قدر و به عوامل ماورایی و آسمانی نمی توانند نسبت دهند.

روشنفکران، علمی و اجتماعی فکر می کنند، پیامی برای اجتماع دارند و کوشش می کنند اجتماعی آرمانی بسازند. روشنفکری ملازم با چون و چرا کردن است و روشنفکر کسی است که به خود اجازه دهد هیچ اندیشه ای را به گونه ای دگم و ثابت برنگیرد و هر مقوله ای برای او استعجالی و موقت باشد و جسارت و جرأت به پای محاکمه بردن و به زیر سوال کشیدن همه گونه اندیشه ای را داشته باشد.

بنابراین کسانی که دریچه ذهن و دل خویش را از جایی به بعد، می بندند و تکیه به تکیه گاهی آرام می دهند و معتقدند که برای همیشه، خورشید حقیقت در غرفه ضمیر آنان درخشیده است و دیگر نیازی به وام گرفتن چراغی از هیچ کس و هیچ جا ندارند، کسانی که خود را در تار چنین پنداری درپیچیده اند، از نظر جلال، حظ و نصیبی از روشنفکری ندارند.

البته مرحوم آل احمد دو خطا می کند: یکی اینکه تعبد را مساوی فرمانبرداری بی دلیل می گیرد، گویی نمی توان به دلیل عقل و از سر روشنی به مبادی و اصولی تعبد ورزید و دیگر اینکه«روشنفکری» را با آزاداندیشی مساوی می آورد و این از آن تساوی های ناروایی است که از چند قرن قبل در مغرب زمین برقرار شده و سخن آل احمد سخن سابقه داری است.