عمادالدین باقی

احساس کردم پشتم خالی شده.‌ بی خود نیست که می‌گویند با مرگ برادر، کمرم شکست. تا ساعت ها توان نوشتن و‌ گفتن نداشتم جز دوسه کلمه که به دوسه دوست عزیزی که نوشتم: خدایا کمکم کن، طاقت این داغ ندارم.

 

‍ عمادالدین باقی نوشت: صبح اول وقت(امروزدوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰)  که آماده شده بودم در معیت آقای مجتهدزاده به دفتر آقای خلیلی برویم تا همراه با این دو وکیل محترم درباره پرونده قضایی تازه ای که برایم تشکیل شده همفکری کنیم خبری باور نکردنی همچون صاعقه بر سرمان فرود آمد و همه چیز به هم ریخت. «سید رضا حسینی امین» مان رفت. چند هفته با کرونا به سختی دست و پنجه نرم کرد، بهبود یافت ولی خیلی نحیف و تکیده شده بود و درست در زمانی که زندگی عادی و روزمره را شروع کرد قلبش ایستاد. فقط کسانی که او را می شناسند می دانند چه می گویم، چه انسانی از میان ما رفته است: مظهر پاکی، وارستگی، تقوا، انسانیت، آزادگی، دشمنی با ظلم و روحانی به معنای راستین‌ کلمه. فقط خانواده اش پدری و‌ من برادری از دست ندادیم، او پناهگاه افراد و خانواده‌های زیادی در محله علی آباد در جنوب شهر بود. بعد از داغ برادرم علا هیچ داغی بالاتر از مرگ سید رضا برایم نیامده است. بخشی از وجودم بود که از کودکی در محله تا مدرسه و ازدواج و حوزه و هر جای دیگری باهم بودیم و همراه و همدل. فرزندانم از وقتی چشم گشودند عمو شناختندش و فرزندان او نیز.

احساس کردم پشتم خالی شده.‌ بی خود نیست که می‌گویند با مرگ برادر، کمرم شکست. تا ساعت ها توان نوشتن و‌ گفتن نداشتم جز دوسه کلمه که به دوسه دوست عزیزی که نوشتم: خدایا کمکم کن، طاقت این داغ ندارم.
الان که دارم می نویسم احساس می کنم در خواب هستم.
دیروز مهندس سعیدیان شوهرخواهرم به دیدنش رفته بود، دیشب گفت حالش خوب بود و به او وعده دادم  فردا با عماد سری به شما می زنیم. وعده عملی شد. رفتیم اما چه رفتنی؟ روحش پرکشیده و جسمش مانده بود. پیکر نازنینش را تا آمبولانس بدرقه کردیم. رفت، به همین سادگی! همه ما هم می رویم به همین سادگی! دیگر از هیچ خبری تعجب نمی کنم از اینکه چند دقیقه دیگر این خبر برای خودم یا هر عزیز دیگری باشد.
شیخ که دامن‌کش از بتان شده ای گل
داغ تو در آستین چو لاله نهفته