مرحوم علی شریعتی

تحصیل علوم مذهبی در انحصار عده خاصی نیست. تحصیل علم بر هر فردی از زن و مرد به قدر لازم واجب است و اصول اعتقادی مذهب تقلیدبردار نیست و تبلیغ مذهبی و اصول اخلاقی یک وظیفه عینی و عمومی است و افراد خاصی رسما مامور این کار نیستند.

 

مرحوم دکتر شریعتی در بخشی از کتاب مذهب علیه مذهب نوشت که توسط تیم اقتباس صبح ما به نظر مخاطبان می رسد.

گفت: مسأله ای که خارج از مسیر گفتگویمان می خواهم مطرح کنم و بیشتر جنبه شخصی دارد این است که شما می دانید من یک فرد مذهبی هستم و به صورت یک حقیقت و ضرورت جدی به مذهب می نگرم، ولی همیشه در ضمن اندیشه ها و مبارزات سیاسی ام این تردید برایم پیش می آید و مرا رنج می دهد که چگونه میان روح مذهبی خود که طبیعتاً در نظام اجتماعی و مشی سیاسی حکومتی که ایده آل من است موثر خواهد بود و اندیشه سیاسی من که به شدت شیفته رژیم حکومتی لائیک است، سازش دهم، زیرا به عنوان یک مسیحی طرفدار حکومت مذهبی هستم و به عنوان یک دموکرات، طرفدار حکومت لائیک؛ این تناقض در من یک کشمکش رنج آوری را به طور دائم پدید آورده است.

گفتم: این یک کشمکش منطقی و ناگزیر است و هیچ راه حلی جز اینکه یکی را انتخاب کنید و دیگری را قربانی آن بسازید، به نظر نمی رسد.

گفت: من فکر می کنم با این شدتی که تو اسلام را با عقاید سیاسیت در آمیخته ای این تناقض در تو باید شدیدتر و رنج آورتر باشد مگر اینکه بگوییم تو اصلا به حکومت لائیک معتقد نیستی و این هم بعید است، چون طرز فکر تو و اصلا همین که اینجا ترا در میان خود می بینیم نشانه این است که به شدت به دموکراسی و حکومت مردم و آزادی همه انسان ها از هر مذهب و نژادی معتقدی آن هم با این شدت و صمیمیت، چه جور هم حکومت اسلامی می خواهی هم حکومت لائیک؟

یکی دیگر به شوخی: برای او، (اشاره به من) حل این جور تناقض ها مشکل نیست: الان لابد ثابت می کند که رژیم اسلامی یعنی خلافت، یک نوع حکومت لائیک است!

گفتم: به هیچ وجه! خلافت نه تنها یک حکومت لائیک نیست بلکه یک حکومت اسلامی نیز نیست. بلکه یک سلطنت جاهلی نژادی است با رنگی از اسلام؛ خلافت را بر مبنای اسلام استوار نکردند بلکه اسلام را بر مبنای خلافت ساخته و پرداختند؛ اسلام خلفا گارد سلطنتی آنان بوده است.

گفت: شما عقاید شخصی خود را در اسلام دخالت می دهید؛ یعنی اسلام عینی و واقعی را معرفی نمی کنید، یک اسلام ذهنی، آنچنانکه یک روح مدرن و یک روشنفکر سوسیالیست و دموکرات آن را می پسندد بیان می کنی، من معتقدم باید خودت را به واقعیت مقید کنی، اسلام همان است که هست، که بوده است، نه آنکه تو دوست داری باشد. فرق است بین رژیم اسلامی که تو یک تحصیل کرده اروپایی و تحث تاثیر فرهنگ سوسیالیستی و ادبیات و عقاید دموکراتیک و انسان دوستانه امروز می پسندی، با اسلامی که محمد در قرن هفتم در مشرق زمین میان اعراب آورده و مردم آن زمان از آن درک و دریافتی داشته اند و آن را عمل می کرده اند.

گفتم: اگر می گذاشتی من حرفم را ادامه دهم خودت می فهمیدی که این انتقادات درست تو بر من وارد نیست.

گفت: یعنی چه؟ اگر درست است چرا وارد نیست؟

گفتم: درست است برای اینکه نباید آنچه هست را با آنچه باید باشد، درآمیخت و در بیان واقعیت احساسات و ذوق شخصی را له یا علیه آن تاثیر داد اما وارد نیست از این نظر که اگر استدلال مرا گوش بدهی روشن می شد که من چنین خلطی نمی کنم.

گفت: ببخش، گوش می دهم.

گفتم: این اعتراض تو که با احساسات هم بیان کردی از اینجا ناشی می شود که وقتی من می گویم حکومت اسلامی، مقصودم حکومت شخص محمد و دوسه تن از جانشینان اولیه اش است که تا حد زیادی از او پیروی می کردند، ولی تو از این اسم یاد خلافت امپراطوری عثمانی یا اگر تاریخ را دقیق تر بدانی خلافت اسپانیا و بغداد و سوریه می افتی؛ یعنی، رژیم هایی که مسلمانان روشنفکر بیشتر از شما نسبت بدانها کینه می ورزند.

اول باید ببینیم حکومت مذهبی چیست؟ حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی(روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت.

آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می داند و در چنین صورتی، مردم حق اظهارنظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند.

یک زعیم روحانی خود را به خودی خود زعیم می داند، به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین، نه به اعتبار رای و نظر و تصویب جمهور مردم، بنابراین یک حاکم غیرمسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا می داند، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی دهد، بلکه رضای خدا را در آن می پندارد.

گذشته از آن برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر حتی حق حیات نیز قائل نیست. آنها را مغضوب خدا، گمراه، نجس و دشمن راه دین و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان، عدل الهی تلقی می کند. خلاصه حکومت مذهبی همان است که در قرون وسطی کشیشان داشتند و ویکتور هوگو آن را به دقت ترسیم کرده است.

اما در اسلام، چنین بحثی اصولاً مطرح نیست زیرا عمال حکومت مذهبی در جامعه اسلامی وجود ندارد. سازمانی به نام روحانیت نیست و کسی روحانی حرفه ای نمی شود. در اسلام میان مردم و خدا واسطه نیست.

هرکس مستقیما با او در تماس است، تحصیل علوم مذهبی در انحصار عده خاصی نیست. تحصیل علم بر هر فردی از زن و مرد به قدر لازم واجب است و اصول اعتقادی مذهب تقلیدبردار نیست و تبلیغ مذهبی و اصول اخلاقی یک وظیفه عینی و عمومی است و افراد خاصی رسما مامور این کار نیستند.

بنابراین آخوند رسمی، روحانیت رسمی، مبلغ رسمی، مقلد رسمی، مفسر رسمی، جانشین رسمی، شفیع و واسطه رسمی وجود ندارد؛ همه سربازند و در عین حال، مبلغ خلق و رابط با خالق و متفکر و منفرد و مستقل و مسئول اعمال و عقاید و مذهب خویش، این است آن بعد اندیویدوالیستی و لیبرالیسم انفرادی اسلام که آمریکا افتخار خود را در انتساب دروغین خود بدان مکتب می داند و این است مبنای دموکراسی انسانی که آزادی فرد در برابر قدرت و مرکزیت جامعه تامین می شود.